دیگه می زارمت کنار
خودتم بدون...
واسه همیشه خط زدم اون چشمای لعنتیه نفرین شده ی...
من آزادم!
سایه ای در سایه ی یک سایه
خودتم بدون...
واسه همیشه خط زدم اون چشمای لعنتیه نفرین شده ی...
من آزادم!
من كنار تابوت تو ميان پاييز
راه هر روزه دوزخ آزاد
و چراغي كه در اين نزديكي مي لرزد
لمس ويرانگر انگشت نسيم آبان
رعشه در پيرهن توري من
زرد ونارنجي و برگ...
عاقبت مادر مي گريد و باز
عاقبت مادر مي ميرد و باز
عاقبت يلدا مي خندد و باز
عاقبت نعره من مي شكند ديواري
نه! ديواره اي از جنس خدا
- پير دختر تو چرا مي خندي؟
- خنده پاييز است.
- پير دختر نفست بوي خيانت دارد!
- بوي من دلگير است.
- پير دختر تن آييسه تو ويران نيست!؟
- تن من زنجير است.
تن هر كوچه خالي عبور
جاي تكيه ‚ كف كفش
انتهايي بي نور
و غروبي زنجير در پشيماني چشماني دور
لاشه خسته و تكراري من
گور تنهايي صدها ابهام
آدمكهاي غريب
و علامتهايي جامانده بر ديوار
همگي مي گذرند...
من كنار تابوت تو ميان پاييز
نفسي مي آيد
نفسي مي گيرد
لختي نشئگي و آزادي
حصر سنگيني يك جام شراب
مي شود يك مخلوط
نه!
گمانم محلول!
قلم آبي من
عكس درياها را مي نوشد
نفسي مي آيد
نفسي مي گيرد
و كسي دست مرا هرگز و هيچ
و نه فريادم را خسته و منگ...
بگذر...!
حال من ويران است
تو به نامم منويس
تو بيانديش كه من مستم و دنگ
تو بيانديش كه در بنگم من ...
خاطرت را ادراري نكنم
نه در اين باغم من
نه در اين جنگل بن بستم من
در همين حالم من
من كنار تابوت تو ميان پاييز
زندگي كن بختك
هرزگي كن دشنام
تيرگي در همه ثانيه هاست
شكل يك قصه نو
مثل يك تير خلاص
واي جلاد چرا خوابي تو؟
نشئه ودكائي؟
مست از يك تيغه شيشه مرگ؟
يا گرفتاري از آن قهوه و فال؟
در تو هم عصيان كرد؟
در تو هم غوغا كرد؟
همه ((هاي)) ات
همه ((هوي)) ات اين بود؟
مرگ بر نو احمق
لعن بر تو نادان
خواب نا آرامم آشفتي
وهم رويايم را آزردي
به كدامين مسلخ
ببرم داد ستم آلودم؟
من كنار تابوت تو ميان پاييز
خواب خواب
دستهايم نفس گرم تو را مي نوشد
دستهايت تن عريان مرا مي چرخد
هاي برخيز و برقص
لرزه انداز به پايم بنشين
برخيز
بنشين
شعر خوان نغمه بزن ني بنواز
مست شو كوزه شكن با من باش
آسمان مال من است
آبي و تاريك است
همه در خواب ((بد))ا ند
و خدايي كه نمي دانم هيچ
از كجا طعم لبان من را مي داند؟
لمس يكپارچه اش
تن عريانم را مي لغزد
گرم بر پيكره ام مي خوابد
چشم آرام مرا مي شكند
نقش مردي با كيست؟
كيست داروغه اين شام غريب؟
كاش كس ‚ مرده فروشي نكند
من دهانم بسته
چشمهايم هم كر
وصدا برهاني بي ارزش
حال اين حال من است
حال اين حال تو است
و تو يك ((خوابي)) در گردش بيچاره روز
گردن خيسم را خسته و گرم
سگ بي وجداني مي ليسد
عطر خوبي دارم
اينجا زير پتو نمناك است...
من كنار تابوت
تو ميان پاييز...
پيش تر ها، آیه هایم را
شتابان و نابخردانه
به سودای پرواز
فروختم..
....
زان پس
پريشان و ناباورانه
در حسرت رويای پرواز
لبخند را به گدايی نشستم
..
اکنون
من مانده ام و
آیات نازل نشده ام
...
این چنین شد که پیغمبری سرشکسته شدم.
یا حق تا ۸ تیر...

وسوسه
سیب
یا
حوا
برای کسی که
آدم نیست...
آدم نیست
.
تولد من...۴ آبان..
همین !!!!

ميترسم از تو٬
ميترسم از خود٬
ميترسم از اين دگرگونی
«اگه هنوز به یادم میفته از بارون....»
[سکوت، سیگاری که...] نمی کشم! ممنون!
به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر
که اسم خیس فرستنده می چکید از « نون »
- توشاعری مثلا؟!... که نمی توانم بی...
- تو عاشقی؟! که سرم درد کرده از مجنون
[ به شیشه می زند انگشت های نا مرئیش
نگاه می کند این قصّه را از آن بیرون]
فقط برای خودم قبر کوچکی هستم
که چشم های تو را سعی / می کنم مدفون
به من نگاه بکن! مرد گنده میترسی؟!!
از اینکه مرده ببینی مرا... و یا از خون؟!!
به هم بزن همه ی خاطرات تلخم را
به زور هم شده چیزی بخور از این معجون
به هم بزن گره روسری ِ خیسی را
که بسته است مرا به تبسّمی محزون
به هم بزن دو بدن را، بدون بارانی
که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون»
تور شما هم حکایت خودش را دارد...
به خدا آنقدر لیز خورده ام از حصار دستهای شما و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک خانگی مان...
علی کوچیکه هم برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!
انقدر لاس زده ام با جلبکهای ته این حوض که مثل قورباغه های هزار ساله دچار دگر دیسی شده ام...
این روزها که پری کوچک های غمگین..............
خجالت نداره دختر..
می دونم!
به خدا خودمم می دونم که اشتباه کردم...
اصلا به دلم ننشست این اولین گناه...
بهش گفتم لازم بود ..
آره لازم بود...کی میگه به تجربه ش نمی ارزید؟
..........
از امروز شعرامو...یعنی دستنوشتهایی که جسارت بیانشونو نداشتم ...
امید وارم بخونین!
یا حق
درست است که من اسم اعظم را نمی دانم . آنقدرها هم لجن نبوده ام که با نامت تجارت کنم... اما من به همان نامی که نمی دانم چیست قسم می خورم که می خواهمت... به آمیزش شکوفه ها و شاعرهایت قسم، به زایندگی باء در اسمت قسم.
در جان هر سلول کوچکی بزرگی تو جا می شود و برای من ریگ هم خانواده همین جهان غلطان است.
دیگر چیزی نمی گویم.
صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!
صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!
صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!

|
نيايش |
|
|
بار الها! تمام زلزله های نيامده را به من ببخش نياز دارم به آنچنان خراب شدن که تا ديگر دستی که مرا خواهد ساخت به خاطر نياورد آنچه بوده ام را.... پروردگارا تمام خوابهای نديده ام را از من بگير و ببخش به دخترک فقيری که چشم نداشت من از آنچه فردا خواهد شد می ترسم.... خداوندگارا! ديگر مرد نيافرين! که هيچ شانه ای تحمل نياورد اينهمه تاريکی را و هر آنچه مرد آفريدی شکست..... و در من پيغمبری مبعوث کن از خيل کودکان نازاده که من بياموزد نفرت داشتن را... ليلی۸۲ |
.....................................................................................................................................
این کار از یه دوسته!
فکر کنم خیلی باهم آشناییم..
تمام حرفای من رو زبون...http://www.liliaf.persianblog.com/
چه سعادتي است دانستن اينكه وقتي باران (برف) ميبارد تن پرنده ها گرم است...
" همه دوست دارند به بهشت بروند ولي هيچكس دوست ندارد بميـــرد "... Joe Luis
Hello, God, I called tonight ... To talk a little while
I need a friend who'll listen.....To my anxiety and trial
U see, I can't quite make…
I need
Give me faith, dear God, to face.....Each hour through the day
And not to worry over things.........I can't change in anyway
I thank u God, for being home.......And listening to my call
For giving me such good advice....When I stumble and fall.
I never get a busy signal..... ......Never had to pay a dime
So thank u God for listening......To my troubles and my sorrow
Good night, God, I love u ..... ....And I'll call again tomorrow...
◊ « ما همونيم كه ميتونيم، پشت بوم آفتابو با شبنم آب پاشي كنيم/ ما همونيم كه ميتونيم، كف اقيانوسو با رنگين كمون كاشي كنيم »
|
چقدر شبيه مادرم شدم چرا نمي شناسيم چرا نمي شناسمت مي دانم مرا نمي شنوي و من آنرا از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم ديگر به غربت چشمهايت خو كردم و به دردهاي باد كرده روحم كه از غبار تنم بيرون زده با توام بي حضور تو بي مني با حضورمن مي بيني تا كجا به انتظار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند همه سهم من از تو دلي بود كه به تو دادم در شب بغض گلويت در تابوت سياهي كه براي من ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخمهايت ، زخمهاي مكررم بودند نخهاي آ بيم ، تمام شده اند چهل … تكه دلم تمام ماند بايد بيش از بند آمدن باران بميرم يك سلام و هزار سكوت
شعر خانم آنا پناهي در گزارش نخستين يادمان استاد حسين پناهی از سایت http://www.kbershad.ir |
تا انتهای مرگم یک نیمکت فاصله هست
می دانم که بر روی نیمکت تو در انتظار منی
ولی نمی دانم چرا نمی رسم؟

.............................................................................................................................

زنی کــنار خیابان و خنجری در مُشت
زنی به سایه ی خود تا رسید آن را کُشت
کشید خنجر وُ پهلو ُوُ گردنش را زد
وضربه های مکرر به قلب او از پُشت
فــرار کرد و مردم تمامی از دنبال
چه فحش ها که نثارش نکرده ریز وُ درشت
پلیس وارد این ماجرا ...و تحقیقات ...
به روی سایه فقط جای اثر انگشت
دو روز بعد زن آد م کنار یک دیوار
همین که سایه ی خود را ندید خودرا کُشت
اینه زندگیه یه سلول...
وقتی تکثیر میشه...
وقتی بزرگ میشه و می شه من...
تمام شب گذشته رو به رویا سر کردم..
و تمام شب گذشته به دلخوشیهای ۲۴ سال گذشته..
امروز ...
دیروز...
باید یه کاری کنم!نه؟
تمام مدت به قرصای روی قفسه نیگاه می کردم...جسارت؟
نه بابا من از همون بچگیام نترس بوودم هر چند که..
................................................
ده تا قرص رو میز..
هنوز مرددم...

.........................
مسخره ست...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!