تبليغاتX
صد سال تنهایی

صد سال تنهایی

سایه ای در سایه ی یک سایه

دیگه می زارمت کنار

دیگه می زارمت کنار...

خودتم بدون...

واسه همیشه خط زدم اون چشمای لعنتیه نفرین شده ی...

من آزادم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:36  توسط فاطمه  | 

مادر

سلام مامانی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:34  توسط فاطمه  | 

...؟؟؟؟

شعر قبل رو حتما تا آخر ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 16:18  توسط فاطمه  | 

من...تو...تابوتی که....


من کنار تابوت تو میان پاییز

 

 

 

 

 

من كنار تابوت   تو ميان پاييز

راه هر روزه دوزخ آزاد

و چراغي كه در اين نزديكي مي لرزد

لمس ويرانگر انگشت نسيم آبان

رعشه در پيرهن توري من

زرد ونارنجي و برگ...

عاقبت مادر مي گريد و باز

عاقبت مادر مي ميرد و باز

عاقبت يلدا مي خندد و باز

عاقبت نعره من مي شكند ديواري

نه! ديواره اي از جنس خدا

- پير دختر تو چرا مي خندي؟

- خنده پاييز است.

- پير دختر نفست بوي خيانت دارد!

- بوي من دلگير است.

- پير دختر تن آييسه تو ويران نيست!؟

- تن من زنجير است.

تن هر كوچه خالي عبور

جاي تكيه ‚ كف كفش

انتهايي بي نور

و غروبي زنجير در پشيماني چشماني دور

لاشه خسته و تكراري  من

گور تنهايي صدها ابهام

آدمكهاي غريب

و علامتهايي جامانده بر ديوار

همگي مي گذرند...

من كنار تابوت تو ميان پاييز

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

لختي نشئگي و آزادي

حصر سنگيني يك جام شراب

مي شود يك مخلوط

نه!

گمانم محلول!

قلم آبي من

عكس درياها را مي نوشد

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

و كسي دست مرا هرگز و هيچ

و نه فريادم را خسته و منگ...

بگذر...!

حال من ويران است

تو به نامم منويس

تو بيانديش كه من مستم و دنگ

تو بيانديش كه در بنگم من ...

خاطرت را ادراري نكنم

نه در اين باغم من

نه در اين جنگل بن بستم من

در همين حالم من

من كنار تابوت   تو ميان پاييز

زندگي كن بختك

هرزگي كن دشنام

تيرگي در همه ثانيه هاست

شكل يك قصه نو

مثل يك تير خلاص

واي جلاد چرا خوابي تو؟

نشئه ودكائي؟

مست از يك تيغه شيشه مرگ؟

يا گرفتاري از آن قهوه و فال؟

در تو هم عصيان كرد؟

در تو هم غوغا كرد؟

همه  ((هاي)) ات

همه ((هوي)) ات اين بود؟

مرگ بر نو احمق

لعن بر تو نادان

خواب نا آرامم آشفتي

وهم رويايم را آزردي

به كدامين مسلخ

ببرم داد ستم آلودم؟

من كنار تابوت تو ميان پاييز

خواب خواب

دستهايم نفس گرم تو را مي نوشد

دستهايت تن عريان مرا مي چرخد

هاي برخيز و برقص

لرزه انداز به پايم بنشين

برخيز

بنشين

شعر خوان  نغمه بزن  ني بنواز

مست شو  كوزه شكن   با من باش

آسمان مال من  است

آبي و تاريك است

همه در خواب ((بد))ا ند

و خدايي كه نمي دانم هيچ

از كجا طعم لبان من را مي داند؟

لمس  يكپارچه اش

تن عريانم را مي لغزد

گرم بر پيكره ام مي خوابد

چشم آرام  مرا مي شكند

نقش مردي با كيست؟

كيست داروغه اين شام غريب؟

كاش كس ‚ مرده فروشي نكند

من دهانم بسته

چشمهايم هم كر

وصدا برهاني بي ارزش

حال اين حال من است

حال اين حال تو است

و تو يك ((خوابي)) در گردش بيچاره روز

گردن خيسم را خسته و گرم

سگ بي وجداني مي ليسد

عطر خوبي دارم

اينجا زير پتو نمناك است...

من كنار تابوت

تو ميان پاييز...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:13  توسط فاطمه  | 

مرگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من -باری- از مردن در سرزمينی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

جستن
يافتن
به اختيار برگزيدن
و آنگاه از خويشتن خويش
بارويی پی افکندن-

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:7  توسط فاطمه  | 

ایات نازل نشده

آیات نازل نشده
                                           

پيش تر ها، آیه هایم را
شتابان و نابخردانه
به سودای پرواز
فروختم..
....
زان پس
پريشان و ناباورانه
در حسرت رويای پرواز
لبخند را به گدايی نشستم
..
اکنون
من مانده ام و
آیات نازل نشده ام
...
این چنین شد که پیغمبری سرشکسته شدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:52  توسط فاطمه  | 

تا پایان امتحانات...

این مجموعه ادامه دارد...

یا حق تا ۸ تیر...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:18  توسط فاطمه  | 

تمام سردردهای امروز...

حالا که مرا به بيرون پرتاب کرده اي يادت باشد
دوستت دارمت را آن ته نگه داري براي نفرات بعدي لازمت ميشود
تمام روز چشمانم مي سوخت کسي بدجوري بالايم آورده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 16:32  توسط فاطمه  | 

آدم نیست...

« چه فرق می کند

                         وسوسه

سیب

                  یا

حوا

    برای کسی که

آدم نیست...

                        آدم نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:13  توسط فاطمه  | 

عریانتر از شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:31  توسط فاطمه  | 

صد سال تنهایی

     آیا تنهایی ام صد ساله خواهد شد...

......GABRIEL GARCIA MARQUEZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:28  توسط فاطمه  | 

دختر شبای پاییز

من دختر شبای پاییزم...

تولد من...۴ آبان..

همین !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:1  توسط فاطمه  | 

تولدت مبارک...

 

ميترسم از تو٬

ميترسم از خود٬

ميترسم از اين دگرگونی

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:25  توسط فاطمه  | 

شعر قبلی!

شعر قبل مال من نبود ها......

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:2  توسط فاطمه  | 

شعری نه از من...برای من...برای تو

«اگه هنوز به یادم میفته از بارون....»

[سکوت، سیگاری که...] نمی کشم! ممنون!

به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر

که اسم خیس فرستنده می چکید از « نون »

-  توشاعری مثلا؟!... که نمی توانم بی...

-  تو عاشقی؟! که سرم درد کرده از مجنون

[ به شیشه می زند انگشت های نا مرئیش

نگاه می کند این قصّه را از آن بیرون]

فقط برای خودم قبر کوچکی هستم

که چشم های تو را سعی / می کنم مدفون

به من نگاه بکن! مرد گنده میترسی؟!!

از اینکه مرده ببینی مرا... و یا از خون؟!!

به هم بزن همه ی خاطرات تلخم را

به زور هم شده چیزی بخور از این معجون

به هم بزن گره روسری ِ خیسی را

که بسته است مرا به تبسّمی محزون

به هم بزن دو بدن را، بدون بارانی

که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون»

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:16  توسط فاطمه  | 

اولین من!

این روزا که پری کوچک های غمگین سر از آب بالا نیاورده صید می شوند

تور شما هم حکایت خودش را دارد...

به خدا  آنقدر لیز خورده ام از حصار دستهای شما و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک خانگی مان...

علی کوچیکه هم برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!

انقدر لاس زده ام با جلبکهای ته این حوض که مثل قورباغه های هزار ساله دچار دگر دیسی شده ام...

این روزها که پری کوچک های غمگین..............

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:13  توسط فاطمه  | 

حرفای یه دیوونه...

می خوام از همین امروز دست به کار شم!

خجالت نداره دختر..

می دونم!

به خدا خودمم می دونم که اشتباه کردم...

اصلا به دلم ننشست این اولین گناه...

بهش گفتم لازم بود ..

آره لازم بود...کی میگه به تجربه ش نمی ارزید؟

..........

از امروز شعرامو...یعنی دستنوشتهایی که جسارت بیانشونو نداشتم ...

امید وارم بخونین!

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط فاطمه  | 

خدایا به هیچ چیز قسم ات نمی دهم مگر به نام خودت.

درست است که من اسم اعظم را نمی دانم . آنقدرها هم لجن نبوده ام که با نامت تجارت کنم... اما من به همان نامی که نمی دانم چیست قسم می خورم که می خواهمت... به آمیزش شکوفه ها و شاعرهایت قسم، به زایندگی باء در اسمت قسم.

در جان هر سلول کوچکی بزرگی تو جا می شود و برای من ریگ هم خانواده همین جهان غلطان است.

دیگر چیزی نمی گویم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:53  توسط فاطمه  | 

صداقت

صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!

 

صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!

 

صداقت...تنها گناه جبران ناپذیر کودکی کردن است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:28  توسط فاطمه  | 

مرا ببخش!

نيايش

 

بار الها!

تمام زلزله های نيامده را به من ببخش

نياز دارم به آنچنان خراب شدن

که تا ديگر دستی که مرا خواهد ساخت

                                         به خاطر نياورد آنچه بوده ام را....

پروردگارا

تمام خوابهای نديده ام را از من بگير

و ببخش به دخترک فقيری

که چشم نداشت

                    من از آنچه فردا خواهد شد می ترسم....

خداوندگارا!

ديگر مرد نيافرين!

که هيچ شانه ای تحمل  نياورد اينهمه تاريکی را

                                  و هر آنچه مرد آفريدی شکست.....

و در من پيغمبری مبعوث کن

از خيل کودکان نازاده

                         که من بياموزد نفرت داشتن را...

ليلی۸۲

.....................................................................................................................................

این کار از یه دوسته!

فکر کنم خیلی باهم آشناییم..

تمام حرفای من رو زبون...http://www.liliaf.persianblog.com/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:10  توسط فاطمه  | 

بهشت

 

چه سعادتي است دانستن اينكه وقتي باران (برف) مي‌بارد تن پرنده ها گرم است...

 فرشته ها بدجور دارن گريه مي كنن... فكر كنم كار خيلي بدي كردن و خداهم دعواشون كرده.... البته خدا بنظر يجورايي داره سربسرشون مي ذاره... اول مي بخشتشون  ولي باز دعواشون مي كنه.. آخه هي بارون قطع و وصل(؟) ميشه....

                                             آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است؛ كه زمين چركـين است...

                         " همه دوست دارند به بهشت بروند ولي هيچكس دوست ندارد بميـــرد "...   Joe Luis

    

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:37  توسط فاطمه  | 

...!!!

 

Hello, God, I called tonight ...  To talk a little while

I need a friend who'll listen.....To my anxiety and trial

U see, I can't quite makeGive my Regards To God... it......Through a day just on my own

I need ur love to guide............So I'll never feel alone.

Give me faith, dear God, to face.....Each hour through the day

And not to worry over things.........I can't change in anyway

I thank u God, for being home.......And listening to my call

For giving me such good advice....When I stumble and fall.

Ur number, God, is the only One....That answers every time

I never get a busy signal..... ......Never had to pay a dime

So thank u God for listening......To my troubles and my sorrow

Good night, God, I love u ..... ....And I'll call again tomorrow...

              « ما همونيم كه ميتونيم، پشت بوم آفتابو با شبنم آب پاشي كنيم/  ما همونيم كه ميتونيم، كف اقيانوسو با رنگين كمون كاشي كنيم »

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:30  توسط فاطمه  | 

یکی از هزاران دلخوشی

 چقدر شبيه مادرم شدم
چرا نمي شناسيم
چرا نمي شناسمت
مي دانم مرا نمي شنوي
و من آنرا از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم
ديگر به غربت چشمهايت خو كردم
و به دردهاي باد كرده روحم
كه از غبار تنم بيرون زده
با توام بي حضور تو
بي مني با حضورمن
مي بيني تا كجا به انتظار وفادار مانده ام
تا دل نازك پروانه نشكند
همه سهم من از تو دلي بود كه به تو دادم
در شب بغض گلويت
در تابوت سياهي كه براي من ساخته بودي گريستم
و تو هرگز ندانستي كه زخمهايت ، زخمهاي مكررم بودند
نخهاي آ بيم ، تمام شده اند
چهل … تكه دلم تمام ماند
بايد بيش از بند آمدن باران بميرم
يك سلام و هزار سكوت

 

شعر خانم آنا پناهي در گزارش نخستين يادمان استاد حسين پناهی از سایت http://www.kbershad.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:36  توسط فاطمه  | 

معشوق من!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:34  توسط فاطمه  | 

سهراب!

Image Previewحوض نقاشی من بی ماهیست!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:56  توسط فاطمه  | 

نیمکت...من..

تا انتهای مرگم یک نیمکت فاصله هست

می دانم که بر روی نیمکت تو در انتظار منی

ولی نمی دانم چرا نمی رسم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:13  توسط فاطمه  | 

پرنده مردنیست

براي کشتن يک پرنده يک قيچي به اندازه پرهايش کافي است لازم نيست آنرا در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بدري پرهايش را بکن خاطره پرواز در ذهن او کاري خواهد کرد که خود را به اعماق پرتاب کند

.............................................................................................................................


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:27  توسط فاطمه  | 

دیشب تموم نمی شه

زنی  کــنار خیابان و خنجری  در مُشت

 

زنی به سایه ی خود تا رسید آن را کُشت

 

 

کشید خنجر وُ  پهلو  ُوُ  گردنش را  زد

 

وضربه های مکرر به قلب او از پُشت

 

 

فــرار کرد  و  مردم   تمامی  از  دنبال

 

چه فحش ها که نثارش نکرده ریز وُ درشت

 

 

پلیس   وارد   این  ماجرا ...و تحقیقات ...

 

به روی سایه   فقط   جای  اثر  انگشت

 

 

دو روز  بعد  زن  آد م  کنار  یک دیوار

همین که سایه ی خود را ندید  خودرا کُشت


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:3  توسط فاطمه  | 

بازم دیشب

سراسر تناقض!

اینه زندگیه یه سلول...

وقتی تکثیر میشه...

وقتی بزرگ میشه و می شه من...

تمام شب گذشته رو به رویا سر کردم..

و تمام شب گذشته به دلخوشیهای ۲۴ سال گذشته..

امروز ...

دیروز...

باید یه کاری کنم!نه؟

تمام مدت به قرصای روی قفسه نیگاه می کردم...جسارت؟

نه بابا من از همون بچگیام نترس بوودم هر چند که..

Go to fullsize image................................................Go to fullsize image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:43  توسط فاطمه  | 

تمام دیشب

به نام...

ده تا قرص رو میز..

هنوز مرددم...

.........................

مسخره ست...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:17  توسط فاطمه  |